محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4328
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مؤخر دارد . در اين باره عهد و پيمان خدا به گردن تو است » على گويد : عقال بن شبه و عبد الملك بن نعيم به نزد نصر رفتند و نامه را به دو دادند كه چنين بود : « اما بعد ، خدا كه نامهاى وى مبارك باد و ثناى وى جليل و ياد وى و الا ، دين اسلام را خاص خويش كرد و آن را بهترين برگزيدهء مخلوق خويش كرد ، آنگاه از فرشتگان ، رسولان برگزيد و از كسان نيز كه آنها را با مسلمانى فرستاد و بدان دستور داد و ما بين آنها و امتهاى گذشته و نسلهاى رفته ، نسل از پى نسل ، به چيزى كه بهتر بود و به راه راست مىكشانيد مىخواندند ، تا وقتى كه كرامت نبوت خداى به محمد رسيد ، صلوات الله عليه ، بهنگامى كه علم متروك مانده بود و مردم به كورى افتاده بودند و هوسها ما به تفرقه بود و راهها مختلف شده بود و نشانه هاى حق نهان . خداى هدايت را به وسيلهء او عيان كرد و نابينايى را ببرد و به سبب آن از ضلالت و هلاكت نجات آورد و دين را رونق داد و او را رحمت جهانيان كرد و وحى خويش را به دو خاتمه داد و همه چيزها را كه موجب كرامت پيمبران پيشين كرده بود در او فراهم آورد ، وى را از پس آنها آورد كه آنچه را بر آنها نازل شده بود تصديق مىكرد و امين آن بود و سوى آن مىخواند و بدان دستور مىداد تا چنان شد كه كسانى از امت وى كه دعوتش را پذيرفتند و به دينى كه خدا به وسيلهء آن كرامتشان داده بود در آمدند . انبياى گذشته را در آن چيزها كه قومشان تكذيبشان كرده بودند تصديق مىكردند و در بارهء چيزها كه آورده بودند نيك خواهى مىكردند و از محرماتشان را كه قومشان روا ميداشته بودند ممنوع ميداشتند و آنچه را كوچك ميشمرده بودند بزرگ مىداشتند . از امت محمد كس نبود كه موضوع بعثت يكى از انبياى سلف را بشنود و تكذيب كند يا بر آن طعن آورد يا پيمبر سلف را به سبب انتساب به سفاهت يا رد وى آزار كند و آنچه را خداى به وى نازل كرده بود انكار كند . و چنان شد كه كافرى نماند ، مگر آنكه خونش به سبب كفر روا شد و روابط وى با كسان